تبليغاتX
عاشقانه های گذشته نیما
سلام
/ نوشته شده توسط نیما در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 و ساعت 0:52 |
سلام
/ نوشته شده توسط نیما در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 23:29 |
وب لاگ اصلی :

 

وب لاگ اصلی خودم

 

www.nimaros.blogfa.com

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 4:25 |
یادت :
صبح ها به یادت از خواب بر می خیزم ، غروب ها به یادت اشک می ریزم و شب ها با یادت به خواب فرو می روم پس من که باید همیشه با یادت زندگی کنم ، کی می رسد که ساعتی فقط با تو زندگی کنم؟
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:59 |
یک شب مانده به بهار و ...... :

یک شب مانده به بهار تقویم ها تمام می شوند . چند روز چند تقویم را با نگاه تکراری ات تمام کرده ای ؟ تو نگهبان چند خاطره ی خاموشی ؟ کدام امید را در لحظه های رفته جا گذاشتی ؟ چند روز در پیله بودی و چند بار پروانگی کردی ؟ افسوس بس است روزهای پر معما در راهند . مگذار افسوس بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود . هیچ به بال یک پروانه خوب نگاه کردی ؟ نگو که زندگی بی تفاوتی در برابر تکرارهاست . هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه ببار آنقدر ببار که دوباره آبی و آفتابی شوی . زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن هم هست . رنج ها نمی مانند . این تویی که از هیچ و نیامده تصویرهای غم انگیز می سازی .
گرسنه با ابر پفی سفید آسمان نیمرویی خیالی درست می کند و عاشق نیمرخ یار را در همان ابر می بیند !
با من از رویاهایت بگو . بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای ؟
تو از رفتن بارها بازگشته ای و همیشه جاده ها و ماشین ها  تو را با خود برده اند . گاهی به علفهای کنار جاده نگاه کن . روی آنها پا برهنه پا بگذار و نرمی و خنکی شان را در حالی که به آسمان آبی خیره می شوی خوب احساس کن .
خنده ها را در خیابان دیروز جا مگذار و از پشت پنجره ی باران خورده به ماه نگاه کن . شبی در تقویم هست که تو نمی دانی کدام شب است و آن شب آخرین شبی است که ماه تو را می بیند . وقت زیادی نداریم مگذار بر معبد چشمهایت گرد خستگی بنشیند تا می توانی در باران به گل ها و چشم ها نگاه کن .
وقتی باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را می نوازد لحظه های انتظار را به امید دیدار ترانه کن . باش . در لحظه ها باش و تا می توانی زندگی کن . 

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:59 |
خاطرات پژمرده :

افسوس دیگر غروبی نخواهد رسید که آهوی نابینای چشمانم با لمس رد پایت بینا شود . دیگر شبی نخواهد آمد که قدم به قدم در کنار تو از عشق بمیرم . دیگر مهتابی بر میلاد دوباره ی محبت ما نخواهد تابید . هیچ آفتابی دیگر از پشت سر ، برپیکر ((ما )) نخواهد دمید تا پا روی سایه ی سرد و بی وفای روبه رویمان بکوبیم . نباید ! .... این حکم سختی است برای ما . اما ما نباید با هم باشیم . نباید به هم برسیم . اما .... باید خداحافظ ............

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:59 |
چیزی جزء خاک نمی بینم :

در فصل خزان اطراف کلبه ام را هوای سرد و دلگیری فرا گرفته است . دور و برم را که نگاه می کنم چیزی جزء خاک نمی بینم . عازم سفر دور و ناخواسته ای می شوم . از دامنه ها و سراشیبی ها و تپه ها می گذرم . با آنکه خیلی دور شده ام ، خسته و کفته به پشت نگاه می کنم . می بینم که اطراف کلبه را سبزه زارها ، بوته ها و عطر و آفتاب گرم بهاری فرا گرفته است . خیلی دوست دارم باز به آنجا بر گردم اما صد افسوس که از آنجا زیاد دور می شوم .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:58 |
ساحل خیال من :
روی ماسه های داغ ساحل خیال من
می روی
می گذاری رد پایی از خودت
طرح این خیال خوش
روی دل به یادگار مانده است
من تو را
روی عرش واژه ها نشانده ام
قصه ها نوشته ام
من تو را
اوج این خیال سبز خوانده ام .
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:57 |
پرواز :

می خواهم پرواز کنم
به عشق چشمان مهربانت
تا آن سوی سالهای با تو بودن
سفر آغاز کنم
ولی افسوس
پرهایم
به میله های تنم گره خورده است
بالهایم را می گذارم
دلم را به سویت پر می دهم .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:56 |
تقدیم به یک عمر زندگی :

باورکن نگاهم را ، التماس چشمهایم را ، دوست داشتن و معجزه ی عشق را .
با هر نفس تو را تکرار می کنم ای آشنای غریب لحظه هایم . کاش می شکستی سکوت صدایت را تا فریاد ، طوفان عشق را در تو بیدار کند .
مرا بخوان ، ناقوس های خاک خورده ی قلبم را به صدا در بیاور . دستهایم به سردی یک روز بارانی است ، کجاست شکوفه دوست داشتن تو ؟ به انتظار غریبانه ام پایان ده .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:55 |
مرا به خاطر بیاور :

بگذار یاد عاشقانه ترین دلواپسی هایم خط نخورده باقی بمانند ، تا همیشه....
گفته بودم اگر نگاهم نکنی تمام شعرهایم یخ می زنند و اسیر طعنه ی ثانیه ها می شوم . حالا نمی دانم تکلیف خیس خیال و خاطره هایم بی تو چه میشود ؟ فقط خدا کند آرزوهایم در بیابان تنهایی ، با طوفان غرور تو کمرنگ نشوند ، آن وقت من می مانم و زندگی زیبایم که به دنیای چشمان تو باختم ......
بغض گلایه های پر دردم را در هجوم تنهایی ، در باغ بی مهری ات ، غریبانه می شکنم . می خواهم گریه های بی صدایم را فریاد کنم ؛ شاید مرا به خاطر بیاوری .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:54 |
سکوت :

در رویای خود به استقبال چشمان تو آمده ام که عاشقانه ترین کلمات را به من تعارف می کند .
آنجاست که وجودم از ابرها می گذرد .
در غبار اندوه ، چشمانت را می بینم که به من خیره شده است .
می بینم که چگونه به خاطر سکوت تنهایی ام می شکنی و فرو می ریزی .
دوست داشتم مثل گذشته ها با تمام وجود با تو سخن بگویم ولی باور کن واژه هایم از جنس سکوتند .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:53 |
طلوع دوباره :
با کوله باری از احساس ، همگام می شوم با طلوع دوباره ی قلبم .
این بار در فصل نو با آرزوهایم چنان صفحه ی شطرنج فردایم را پیش می برم که هیچ فاصله ای نتواند رویاهای ناتمامم را به مرزهای ناامیدی بکشاند.
بی شک در این طلوع دوباره در مسیر پیشرفت اراده ای آهنین خواهم داشت . اگر ................
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:53 |
دلتنگم :
دلم تنگ شده . دلم تنگ شده برای بوییدن صدای دریا ، برای جای پای باد بر مثنوی درختان . من به لبخندم اخم می کنم تا برکه هم بداند من واقعا" دلتنگم . دلتنگم و حنجره ام نایی برای آواز درد ندارد . قلک دل هم پر شده از سکه های غم و این سنگینی و رنج نمی گذارد نفس هایم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود . ولی چه کنم که نمی توانم پرواز چشماهایت را وقت رفتن از یاد ببرم .
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:52 |
مادر :
ساعت 3 شب بود که صدی تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد . پشت خط مادرش بود . پسر با عصبانیت گفت : چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟ مادر گفت : 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی . فقط خواستم بگویم تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد . صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیم سوخته یافت . مادر دیگر در این دنیا نبود .
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:52 |
دنیای بد :

دنیا را بد ساخته اند .......
کسی را دوست داری ، تو را دوست نمی دارد .......
کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری .......
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد .......
به رسم آیین هرگز به هم نمی رسید .......
و این رنج است .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:51 |
برگهای خشک پاییزی :

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد . رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت . صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید :
دوستت دارم .................

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:51 |
مثل روز برایم روشن است :

بگذار از تنهایی این روزهای بی تو بگویم . کم کم دارم باور می کنم که بی تو باید زندگی کنم و طناب آرزوهایم را از بام آمدنت ببرم . تو رفتی و من شاعر شدم . چه اهمیتی دارد که شعرهای مرا نمی خواهی یا اصلا" مرا نمی خواهی . تمام ترانه هایم فدای غرورت . دلم روشن است که یک وقت شاید روز ، شاید شب ، تو از میان بلور اشکهایم ظهور می کنی . دلم روشن است که دلت برای دلم تنگ می شود .
می بینی چقدر دلم خوش است به خیالت . بگذار بگویم که هنوز از این دلبستگی ساده دل نبریدم . با اینکه مثل روز برایم روشن است که خیال روشن آمدنت را به تاریکی گور خواهم برد . فقط می خواستم از تو بگویم برای آخرین بار ، تا نگویی که عشقم رنگ تکرار است .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:50 |
مسافر :

برای آنهایی که مسافرند ........
من از هراس رفتنت ، همیشه خوابهای طلایی ام را ساده از دست داده ام .
 پس از این ، دیگر نه به خواب قاصدکی فرو می روم و نه تو ، رویای شبانه ام را به بازی بگیر !
نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم ، وقتی تو می روی و من حتی در میان اشکهایم نیز آواره می شوم ....

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:50 |
اول خدا بعد بنده ی خدا :

دیروز باز قلب بنده ای را رنجاندم و دلش را شکستم . با خود پنداشتم چرا و چگونه او را از خود راندم او فقط توقع بسیار کوچکی از من داشت . او می خواست که من دوستش بدارم و عاشقش باشم . من به او گفتم : دوستت دارم ولی نمی توانم عاشقت شوم . و گفت چرا ؟! من به او گفتم عشق واقعی من تعلق به پروردگارم دارد و او گفت که دیگر مرا دوست نداری و منم در پاسخ گفتم : چرا ؟ دوستت دارم .
گفت چگونه ؟ گفتم اول از خدایم ممنونم که تو را ساخت و مرا عاشق به دنبال تو انداخت . پس من نتیجه گرفتم که اول خدا بعد بنده ی خدا را دوست داشته باشیم ..........

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:49 |
تجلیات عشق :

تو چشم من نگاه کن ، فقط به من نگاه کن . از دل دیونه نترس به پای من گناه کن .
و کسی که واقعا" محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیت می سازد  و جزء خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تنهایی و تار او باشد و جزء ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد و جزء کوه های بلند راز و نیاز او را نخواهند شنید و جزء مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهند کرد . عشق است که روح مرا به اوج می کشاند و قلب مرا به جوش می آورد .
دنیای دیگری را حس می کنم و در عالم وجودم محو می شوم . احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم .
لرزش یک برگ ، نور یک ستاره ی دور ، موریانه ی کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب ؛ همه ی احساس مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برد .
اینها همه و همه از تجلیات عشق است .

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:49 |
وقت تنگ است :

باز کن آسمان را به رویم ، چشمهایت نهایت ندارد . چند خورشید باید بسوزم ؟ خنده های تو قیمت ندارد . سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند و گفتند :  سرنوشت عجیبی است امٌا ...... عشق کاری به قیمت ندارد . خواستم تا نگویم که این زخم قدمتی دارد  اندازه ی عشق . خواستم تا بگویم : درد هایم عزیزم حقیقت ندارد ! زخم های مرا زیر و رو کن ، نام تو حک شده در وجودم . گونه های تو را پاک کرند دستایم که قوت ندارند . قلب آینه ها را نلرزان ، رود لبخند ها را نخشکان . خنده هایی که هرگز به سیل گریه های تو عادت ندارند . می رسد مرگ آرام آرام ، پشت پرچین این خواب رنگی کی ؟ کجا ؟ من نمی توانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد . خنده های تو برایم عزیز است ، چشم های تو قرمز نباشد گرچه سخت است دور از تو بودن ، این زمستان مروت ندارد ! می روم تا بهاری دوباره ، دستهای مرا پس بگیری مهربانم ببخش این غزل را ، وقت تنگ است و فرصت ندارد .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:48 |
نیمه شب :

در کوچه پس کوچه های تاریک و بن بست تنهاییم

در پی اثری ، جای پایی از تو بودم

ولی افسوس

انگار

فصل بارانی من

تمام خاک کوچه

حتی جای پای نازنینت را نیز

شسته بود .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:47 |
هر شب :
باز صدای باران و در زیر باران ماندن مرا یاد زمانی دور انداخت که عاشق بودم و با او تا آخرین قطرات باران در زیر باران می ایساتدیم و راه می رفتیم و عاشقانه و خالصانه همدیگر را نگاه می کردیم و از لذت دیدن رنگین کمان لذت می بردیم و هر شب ماه را به یاد چهره ی همدیگر نگاه می کردیم و برای همدیگر آرزوی موفقیت می کردیم . و در یکی از روزهای بارانی فصل بهار عشقم را از من گرفت ولی افسوس و صد افسوس که دیگر او بر نمی گردد ..... 
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:46 |
من یک سکه ۱۰ سنتی پیدا کردم ..... :

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ی یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) . او در مدت زندگی اش ،296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، دو سکه نیم دلاری ، و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:46 |
فرصت کوتاه ماندن :
تمام نوشته های دلتنگی ام را از نو ورق می زنم و صد مرتبه که نه ، هزار بار زیر و رو می کنم . اما تفسیر احساس احساس خوب دیروز در لا به لای دفتر خاطره ها نیست و لبخند زیبای خوشبختی ، چون رویایی کوچک در در دریای کاغذ های مچاله شده ی بی تقدیر گم شده ، بی آن که به یاد واپسین نفس های آرزو باشد و بخواهد تنها عکس یادگار روزهای کودکی را در قاب لحظه های پژمرده زنده نگه دارد . و خیال ف همچنان بی بهانه در واژه های افسرده پر می زند و شب خاموش بی مهتاب ، رنگ روشن هستی را نادیده می گیرد و باز تکرار غمگین ثانیه های طولانی ما فرصت کوتاه ماندن را دوباره از دست می دهد و خواهش شیرین دل بستن ، دور می شود از برق نگاه .
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:45 |
دنیای عشاق :

دستان گرم و پر عشقی دستانم را گرفت گویی از دنیایی جدید به این عرصه آمده بود با تعجب از او پرسیدم : لیاقت آشنایی با چه کسی را دارم لبخند گرم و صمیمی به من زد که گویی هزار سال است که با من دوست و هم پیمان است .
گفت که من حضرت عشق هستم و آمده ام از طرف کسی به تو بگویم که واقعا" دوستت دارد و گفت که شب و روز در فکر توست و گفتم این کیست که شب و روز در فکر منه .
گفت او ((...)) است و زلال ترین عاشق روی زمین است و من فهمیدم که زندگی بدون او برایم معنی نداره ... 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 3:45 |
چشم انتظاری عشقی کهن :

به نام بزرگترین دروغ زندگیم :

ای کسانی که مأمور دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی قرار دهید تا مردم بدانند که من عزادار بودم .
دستان مرا از تابوت در آورید تا مردم بدانند در حسرت در آغوش گرفتن کسی بودم .
دستان مرا از تابوت بیرون قرار دهید تا بدانند با خود چیزی نمی برم .
چشمان مرا باز بگذارید تا بدانند که چشم انتظار بوده ام .
لبهای مرا غنچه بگذارید تا بدانند در حسرت بوسیدن کسی بودم .
بر روی سنگ قبرم قطعه یخی بگذارید تا  با اشعه خورشید برایم به جای یار اشک بریزد .
بر روی سنگ قبرم شمعی بگذارید تا بجای مادرم برایم گریه کند .
و بر روی سنگ قبرم این چنین بنویسید :
دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش
او زاده ی غم بود و ز غمهای جهان گشت فراموش.

/ نوشته شده توسط نیما در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 21:58 |
صدای پای خدا :

من خدا رو حس کردم. زمان، بود و نبود.زمین خاکی بود و آسمان تا بی نهایت، آبی و آسمان،آسمان هفتم

 

 

بود.شب بود و ماه و کمی احساس تنهایی.و ستاره ها که در تاریکی گم شده بودند.صدای برگ های سپیدار

 

 

روبه روی اتاقکم،روحم رو آشفته می کرد.دلم را می برد.در حالتی از تنهایی ،حسی گنگ مرا می ربود.دلم

 

 

چیزی طلب می کرد مثل یک دوست،یک همراه یک همدم.

 

 

انگار کسی به من گوش می داد.با اون حرف زدم بدون اینکه ببینمش،حضور داشت و من احساس بودن

 

 

اونو،لمس می کردم.گفتم:خدایا می دونم که داری منو می بینی.می دونم که صدای منو می شنوی چون دارم

 

 

احساست می کنم.چطوری این حال عجیب رو،تعریف کنم.تو عمق تاریکی،نگاهت به منه.صدامو می

 

 

شنوی.این

 

 

حال خوش رو چطور بیان کنم.کی باورش می شه،که من،تو رو حس کردم.تو یک لحظه بودنت رو لمس

 

 

کردم.کی باورش می شه که من با تو ملاقات داشتم.از لحظه ای که اونو حس کردم،روحم بیتاب بود.ذوقم  می

 

 

رفت.دلم مثل کبوتری پرپر می زد.می خواستم فریاد بزنم،تو چقدر زیبایی!

 

 

من خدا رو در آسمان هفتم حس کردم.هنوز دستم وقت نوشتن می لرزه. کسی دستمون گیره.چون دستم تو

 

 

 دست

 

 

خداست.تنم بی تاب و خیسه.کسی کمکم نکنه!من این حال رو به همه عمرم نمی فروشم.فقط می خواهم این

 

 

 عشق

 

 

رو،با تو که نومیدی،با تو که احساس بی ارزشی می کنی،با تو که اسیر عادت خطر ناکی،با تو که بی انگیزه

 

 

ای،با تو که خشمگینی،با تو که دردمندی، با تو که خسته ای ، با تو،ای هم نفس من با تو....با تو....قسمت

 

کنم................

/ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 21:58 |
عشق حقیقی :
 

مثل هميشه فقط پيشت نشسته بودم و داشتم نگات می کردم.

 

انگار که همه دنيا رو بهم دادن.

 

نمی خواستم ديگه اون لحظه تموم بشه.

 

نمی خواستم حتی يک لحظه پلک بزنم.

 

تنها توو خواب هام هست که خيلی مهربوني;

 

که می دونم به همون اندازه که دوستت دارم٬ منو دوست داری.

 

ولی حيف که فقط يک رويا بود.

 

کاشکی فقط يک لحظه تو روياهات بودم.

 

کاشکی فقط يک ذره به فکرم بودی.

 

عشقم اگه ظاهری بود٬ تاحالا بايد از ياد می بردمت!

 

ای کاش می فهميدی..........

 

/ نوشته شده توسط نیما در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:58 |